تبليغاتX
شازده کوچولو(بالاجا تکین)
این‌جا هیچ چیزی جای خودش نیست.یادت هست،نَقل سرمای بی‌برف را شنیدی،گفتم:چه
می‌طلبد این شب؟گفتی:"لب یار".گفتم:فلان و فلان ضمیمه به شب و به لبِ یار،گفتی:
لبِ یار ضمیمه ندارد!
تقصیر از من نبود،آن شب سراسر کبودیِ آسمان می‌خواست و برف،که نبارید.
خوب خودش را از این ملالِ مدامِ محتاج به بهانه دریغ کرد.نمی‌خواهم این دو خط را به حزنِ کدر این روزهایم بکشانم.
تو نیستی و برف می‌بارد آن هم بی‌اعتنا به بهار،این روزهای آخر اسفند.گفتم!هیچ چیزی جای خودش نیست؛بگذار نباشد.آخر تو برف دوس داری.خوب ببین؛ دارم بهانه می‌چینم تنگ هم که ... .
یحتمل برگشتن‌ات سامان داد این روزها را،نگران شکوفه‌ها نیستم تو باشی بهار
هم قد می‌کشد از زیر این برف سنگین.چه خیالی!آمدن‌ات را بی‌قاعده نزدیک کن و تنگ، که
بعدِ هر کام هزار بار اعتراف خواهم کرد که
راست گفتی،لبِ یار ضمیمه ندارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت   توسط Arman  | 

آقای فرهادی از تو خبر ندارم ولی ما دل توی دل‌مان نیست.یک ملت امشب قرار است برای‌ات هوررا بکشند.اسکار بردنت به بارانی غریب و دور از انتظار می‌ماند به ناکجا ی کویری،چاک از تشنگی.بعد این مدت مدید،لبخند ماسیده بر لبان این ملت را خنده کنی؛یعنی خود شاه‌کار.
فکر بردن اسکار فیلم‌نامه دلم را می‌برد.حتی بیشتر از بهترین فیلم.ثابت کن ادبیات همه کاری می‌تواند بکند،تو به نویسندگی‌ات ببال و ما به تو...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت   توسط Arman  | 

دل راه بیاید،شاید از چرخش کند این قلم،یک "عاشقانه" ساخت.نمی‌شود.نمی‌آید.
فاصله مجال نوشتن‌ات را نمی‌دهد.گمانم فاصله راه و سال بود که دیگر نیست.
من با تو،تمام نداشته‌هایم وسط باشد و تو با من تمام دارائی‌ات را دریغ کنی،یعنی خود فاصله.
وضعیت بغرنجی‌ست.رها کن؛روشن کن.این همه شب و روز نا‌گذیر سوختن را با تو فراموشی می خواهم.
من با نداشته‌هایم جان می‌کَنم،تقلایم را می‌کُنم تو به آسودگی ِخاطر قدمی بردار ُ سرمشق بده.
لازم نیست سند ِدل به نامم بزنی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت   توسط Arman  | 

قد و قامت مان دو وجب نشده،،گردمان جمع شدند، این که داراز است الف است آن دیگری ب.
ما هم گفتیم چَشم این الف است و این ب این هم اصلا آب.
الله بختکی در آمدند که
بگو برب الناس،گفتیم برب النّاز
بگو ملک النّاس،گفتیم ملک النّاز
نهیب مان زدند اله النّاس،به ترس و لرز و شماره گفتیم اله النّاز.
فلک و شیلنگ آب و ترکه ی آلبالو هم،کاری از پیش نبرد.
حالا شما بنشین تا دم صبح گاه ابرو بکش،گاه جامه دان بغل بگیر
اگر توانستی حالی این صاحب مرده کنی،که دل ات نیست که یعنی خداحافظ !

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت   توسط Arman  | 

دو دوتا،چهارتای انگشتان ات برای اندازه های من درست از آب در نمی آید،تو که دوری،نمی دانی؛لاغر تر شده ام
حساب روزهای نبودن ات را یادت رفت از عرض شانه هایم تفریق کنی.
دستم را خوب خواندی،هوا یک باره سرد شده،نیمه ی آبان و این همه سرما؟!اما نگفتی این بالاپوش تک رنگ و
هزار گره طرح ژورنال هر گره اش می شود یک دلتنگی خودت که نباشی؟!
نمی دانم این گل رز چسبیده به درخت گیلاس،که ساقه به تنه اش می ساید و هی بالا و بالاتر می رود،از
بی خیالی ست یا او هم سرک ات را می کشد!برای من که این سرما تاب بی خیالی باقی نمی گذارد،هی دل ام آغوش گنده ات را می خواهد تو که نیستی زود زود سرما می خورم و خوب هم نمی شوم.
زمستان سختی پیش رو داریم،نزدیک تر بیا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت   توسط Arman  | 

ادبیات حتی تک کلمه ها و گاها حروف ها را برای ما دلپذیر و امکان بازی با آن ها را برای مان فراهم می کند.همین عبارت "به سلامت"
در تعارفات روزمره ومعمول استفاده می شود برای کسی که از ما خداحافظی می کند.در زبان ترکی هم به عین استفاده می شود(ساغلیقینان،خوش گلدین).
و یا در کاربردی دیگر به جای عبارت برو بیرون ،با کمی تشر و اخم می گویند :به سلامت یا خوش آمدی(یک فضای متناقض).اما این عبارت "به سلامت" یا "خوش آمدی" بستر دیگری برای به کار گرفتنش دارد که ظرافت می خواهد به همین راحتی ها هم نیست.به نظرم باید همه یک یا چند "به سلامت" شسته رفته و تمیز در آستین داشته باشند.به قول معروف بخوابانند در آب نمک جدا از تعلق ها و خواستن های دم دستی روزمره؛آزاد و محکم برای روز مبادا بار اش بیاورند.همان روزی،ساعتی که رابطه به در و دیوار خورد و دیدی دل باخته ات سر به سرت می گذارد و خط کشی های آینده ات را به هم می زند و ورد زبانت برای معشوق سرکش طالب رفتن،شده بمان و برگرد درست همان جا همان روز را می گویم.
آن زمان است که باید یکی از این "به سلامت"های به خصوص را از عمق جانت بکنی و خرج طرف ات کنی که ندانستی و نشناختی زنجیرت هم نمی کنم به سلامت.برای همه پیش می آید.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت   توسط Arman  | 

این همه سوز دل عاشقان بر این دو گونه نمود عشق است و بس.
آن لمحه که در می یابد این نه شاه راه،بل که کج راه است و تباه خواهد شد پیشین و پسین به قدم در این وادی نه تواند باز رفتن و نه تواند باز ماندن.
اگر رود داندجان اش را داغ خواهند گذاشت به تاوان نظری به ارغوانی سیمای معشوق،اگر باز ایستد
جلوه ای ندارد این بودن و تن به گذر عمر دادن،که خاطر تنگ را
این صور و رنگ دیگر علاج نخواهد بود.ونه لاله تواند سرخی بدمد به چهره ی زرد و تکیده از سبب فراق که کمال و جمال بی معشوق به کار ناید.
باز نشیند حیران است،گر رود او را عاید،خسران؛و این شرط انصاف نباشد از ازل شوق
دانه خالی بر دل نهادند و پای کوفتن در وادی جمال و کمال را در جوهر اش.
بر این است که تا سرانجام این چرخ نامراد،او می سوزد و می سازد.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت   توسط Arman  | 


مرد چاق نیست،لاغر هم نیست اما درشتی هیکلش به چشم می آید،سبیل پر پشتی داردپیراهن معمولی آستین کوتاه با شلوار کتان پوشیده است.به آدم های جا افتاده می ماند که بالاخره در یک کاری موفق اند.پسر بچه اما ریز و با نمک و پر حرف است.می گوید بابا، مامان بی رحمه؟ حواسم یک آن به سویشانجلب می شود.پدر اما گوشزد می کند که این جا تاکسی است پسرم.بابا،تو خیلی بزرگتر از مامانی؟با دستایش نشان می دهد یعنی شش سال. لا به لای حرف هایشان دستگیرم می شود که آقا چهل و سه سال دارند.پس مامان بی رحم! سی و هفت ساله است.بابا،اینشتن چی رو کشف کرد که این همه معروف شد؟من از اتم ساخته شده ام بابا؟چرا بمب اتم می تونه این همه قدرت داشته باشه؟بابا،من لحظه ی تولدم یادم نمی آد!چرا؟؟من نمی دانم این پسر بچه ی شش هفت ساله این ها را از کجا داشت،اما به وضع غریبی کنجکاو شدم
اگر تاثیر گرفته از آن زن سی و هفت ساله ی شاید بی رحم باشد؛آن زن سی و هفت ساله را ببینم.چه می دانم یحتمل مدت مدیدی است،روزهایم بی عشق سپری می شوند!


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت   توسط Arman  | 

از تو ناامید شدم زن را،لیلا را،مجنون را،من را

از تو ناامید شدم عشق را،حوا را،از تو نا امید شدم آدم را

چه کردی؟چه ها نکردی؟؟

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت   توسط Arman  | 


آقای فرهادی این همه موفقیت مبارکت.تحسینت می کنیم که با یک راه پله ی ناقابل توانسته ای مسئله ی آن قشر را این طور خوب نشان دهی.نقطه ی اوج فیلمت خانه ی حجت است.هیچ اغراقی نبود آن جا،چالش جامعه ات را خوب نشان دادی که این همه دلبری می کنی.اما پایان فیلمت،پایان باز نیست من اسمش را می گویم سردرگم و بلا تکلیف.این که می گویی دغدغه ات بوده که تماشاگر کدام نوع زندگی را می پسندد و و ترمه را به کی می دهد؛در نیامده.این دوتا که مشکلی ندارند؛حتی خودت نشان می دهی هرآن ممکن است برگردند و زندگی را پی بگیرند.به حجت و راضیه خوب پرداخته ای.و حرفت را هم در مورد این دوتا خیلی شیک گفتی.اما نادر و سیمین چنگی به دل نمی زنند.سیمین را که آن طور باید و شاید نشناختیم.نادر هم مرد بدی نیست با تمام اصول گرایی اش.قبول کن دو تا چالش را نتوانسته ای یک جا نشان دهی.یکی به دیگری چربیده!تو که نمی خواهی به دلیل پارادایم های سست تر سیمین فقط؛ما انتخاب ترمه را مادرش بدانیم؟!!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت   توسط Arman  | 

 

من با آلیس جوان یه گپ زدم

_بهش علاقه داری؟

البته

البته نه به اندازه ی تو

_چرا نه؟

چون تو یه زنی،اون یه دختر


closer،2004


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت   توسط Arman  | 

 

تمام سهم من از تو،بی تو بودن بود...

+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت   توسط Arman  |