حین تماشای فیلم مدام این نوشته ی معرکه از لانگ شات را به خاطر می آوردم:
«ساحلنشینی ِ ما، سوای لذتِ تماشاست. قصّهی استیصال است، پیش ِ این آبی ِ ممتد.
درمانده در دانهدانهی امواج بیخیال، بلکه یکیشان تو را بیاورد، برای شامی که وعدهکردی
بمانَد بعدِ آبتنی».
بعدن جایی خواندم تصویر مردی نشسته در ساحل زل زده به امواج به خیال آوردن معشوقه اش
ایده ی اصلی فیلم نامه برای« اصغر فرهادی» عزیز بوده است!
مانده ایم این همه آدم که انتخابات،انتخابات می کنند،یعنی دنبال چه می گردند؟؟؟
پ.ن:بروید به هرکه می خواهید رای بدهید،برای انتخاب تان هم تا می توانید دلیل بتراشید،اما
از خشم سرخ نشوید،گوش های تان سوت نکشد،ماتحت تان نسوزد اگر این پوفیوز دوباره رییس
جمهور شد!
من را ببخشید اگر در این وبلاگ از این شوخی که اسم انتخابات را روی اش گذاشته اند نوشتم.
آدم است دیگر،مجبورمی شود گاهی...
این روزها خودم را بر می دارم و می اندازم به گوشه ای در شهر.راه می روم.دستانم در جیبم.
سرم را طوری نگه می دارم که انگار سوز و سرمایی باشد،یک جور حالت کرخی از رنج
نرسیدن های بی شمار.آن چند گرم هم می رود برای خودش سیاحت.شاید سرکی به دوران
کودکی بی کودکی بکشد،شاید هم به گذشته ی نزدیک که از یاد گرمی دهانی و دورلبانی
تنگ به ستوه آید.راه که می روم تصاویرم در شیشه ها یا گه گاه آینه ای تنهایی ام را به رخم ام
می کشند.دست یکی را می گیرم و می برم به گوشه ی دنجی.موهای بلوطی دارد و چشمان
عسلی.خالکی روی گونه که معصومیت فرشته واری برای چهره ی درشت و خوش تراش اش
به ارمغان آورده است.نشسته ایم.سیگاری گوشه ی لب ام می گذارم با همان دستم آتش
می زنم که از حزن سکون زندگی برای اش بگویم.از بی تابی روحی برای سکوتی در کنار کسی
چون او.دستم را آرام روی دست اش می سایم به حسرت و تمنای نوازشی.می فهمد.
آدم اش هم هست.می داند.دست اش را می کشد و به کرشمه ای می گذارد روی دستم.
سیگار را خاموش می کنم،سر که بلند می کنم کسی نیست.نزدیک خانه ام.کلید را
می چرخانم و وارد می شوم.کسی نیست.
شما تا به حال یک گاو احمق کچل را در زمین مسابقه ی فوتبال دیده
بودیدکه این طرف و آن طرف بدود و سوت بزند؟
آن خطاط سه گونه خط نوشتی،یکی او خواندی لا غیر!
یکی را هم او خواندی،هم غیر!
یکی نه او خواندی،نه غیر او
آن خط سوم من ام!
شمس تبریزی(به نقل از کتاب خط سوم)
فکر می کنیم زندگی شاید زنی باشد که بلد است،که می داند کی و کجا لباس
یخه باز بپوشد...
از آن روز که شما گفتی دوری،دل،خوش کردیم به قدح نوشی.ثمره ی این عاشقیت که بود فراق،
یک بار شد در آمده باشیم طلب وصال که خط بگیر بانو،اگر چه نباشد حلال؟
این حرف جدایی که پیش کشیدیم از ما به دل نگیر،فقط طاقت نمانده چشم خیره،به دری بسته
باشیم و شما در «بر» دیگری!
کاش بسیار بودند کارگردان هایی که بلدند،که می توانند تک تصویری را،تک جمله،حتی تک کلمه ای
را به فیلم تبدیل کنند بدون این که فیلم نامه ای در کار باشد،که فیلم روی کاغذ ساخته شده باشد
از قبل! کاش کارگردانی بود که «سکوت» می ساخت،«نوشتن» می ساخت،
«تنهایی» می ساخت والخ.
کسانی می آمدند از رابطه های پیچیده ی ما آدم ها حرف می زدند نه این شکلی که آخرش
بشود که خانواده یعنی این،خانواده یعنی نهادی سست،خانواده یعنی هر چیز دیگری که حاصل
یک شعار باشد که با اصل قضیه هیچ سنخیتی ندارد.
این جور رابطه ها،کلمه ها هویت پنهانی دارند که با عمق جان آدم ها در گیرند،که نشان دادن شان
هنرمندی می خواهد.مثال اش را بخواهید می شود همین آقای «عباس کیارستمی».
که می دانید ته همین کلمه ها و جمله ها و تصویر ها را بالا آورده،نشان مان داده،جان بخشیده
هویت بخشیده به آن ها.غنیمتی هستند چنین کارگردان هایی.می دانید که؟!
فرانسوا تروفو بود که در مورد شکل گیری ایده ی «به پیانیست شلیک کنید» گفته بود:
«برای ساختن پیانیست که اقتباسی از رمان دیوید گریس است،تنها یک تصویر مرا مصمم
به ساختن این فیلم کرد.در کتاب گفته شده بود:که جاده ی شیب داری در میان برف است
و اتومبیل بدون صدا به پایین حرکت می کند».
همهی مشکل عشق به نظر من اینجاست: ما برای خوشبخت بودن احتیاج به احساس امنیت داریم
و برای عاشق بودن محتاج نا امنی هستیم.
خوشبختی از اطمینان میآید، در حالیکه عشق به سمت شک و نگرانی میکشاندمان.
یعنی، خلاصه بگویم، ازدواج برای این آمده که ما را خوشبخت کند نه برای اینکه عاشق بمانیم.
عاشق شدن راه یافتن خوشبختی نیست.
دست اش را می گیرد و می برد جلوی آینه.می ایستند.چشم های زن از گریه سرخ شده اند،
سر ماندن او مشاجره ی طولانی داشته اند.
می ایستد و زل می زند به چشم های زن، به خودش،او هم.
(سکوت معلق در سکون،بین شان حکم می کند،می چرخد،لمس شان می کند،
به آینه می خورد،منعکس می شود،
می نشیند روی غبار جان شان،پاک می کند،جلا می دهد،می بینند در آینه تا جان هم.
بی نقاب ،بی هیچ حرفی...)
زن بین در چهره اش به گریه ی بی صدا می ماند،نگاهی با حزنی غریب که یعنی برای همیشه.
زمان اش آمد،خواهی رفت،نمی گوید که تو امشب را بمان،
نمی گوید حتی باران می بارد خیس خواهی شد.
دود اولین پک را که بیرون می دهد در دل می گوید :«به سلامت».