تبليغاتX
شازده کوچولو
خدا،عشق،معنا.
این سینما چه داشت ،که شما هم رفتید؟! آقا ما دل تنگتان می شویم.

 برایمان که هنوز حرف می زنید؟ ما مانده ایم و «هامون».

بی حضورتان با «هامون» چه کنیم؟آخر به کجا مرد؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت   توسط Arman  | 

 

مانده ایم در گره زدن شب و روز،مانده ایم که اصلا دلتان با ما هست؟

که این رفتنتان از جدایی سخت ،و این جدایی پنهان ،از وداع، سخت تر.

ما مانده ایم و دو دلی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت   توسط Arman  | 

 

«پدرم می گفت برای نوشتن، همت می خواهد و یک صندلی»

الیور استون

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت   توسط Arman  | 

 

در افکارم یک شعر،در خیالم شما.کنار آمدن سخت است.برگردید.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت   توسط Arman  | 

 

کاش شبی بود و سیگاری.ویک رقص بی آغاز و بی پایان...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت   توسط Arman  | 

 

برق رفت

به دلت بد نیار، وضع ما روشنه

سوته دلان. ۱۳۵۵

                ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ       

دیگه پابند نمی شم ،پای موندن ندارم،بشکنه پایی که پا بند بشه.راه می رم تا راه هست

راه می رم تا پا هست.اگه پایی نباشه غم رفتن عذابم نمی ده.

...

بگذر از این تک درخت اگه پا داشت اینم جنگل بود...

بابا شمل. ۱۳۵۰

              ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تعیین قیمت هنر از هنرمند ساخته نیست.در خرید خون دل ادب معیار باشه بهتره تا مروت.

هنر رو وقتی به عشق می فروشی سود کلانی کردی و غیر عشق ، قیمت در حکم خون بهاست.

کم و زیادش برای رفع حاجته.

مجوعه ی هزار دستان. ۱۳۶۶-۱۳۵۸

 

پ.ن:

خسته ام برای ادامه دادن. شاید این آخرین پست این وبلاگ باشد. اما چه نوشتن باشد یا نباشد،

وبلاگ دوستی عزیز را (مرجان:سهم من اینست) خواهم خواند. که نوشتن را از او آموخته ام.

هر چند شاگرد خوبی نبودم.

تا بعد...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت   توسط Arman  | 

 

«مرد سال» آخرین فیلمی بود که از او دیدم.خیلی زمان گذشته، اما توفیق تماشای دوباره ی او

نصیب نشده است.

نمی توان فراموشش کرد.آن قدر هم با عقل و احساس مان بازی کرده وقتی در «انجمن شاعران مرده»

بچه ها را وسط کلاس جمع می کند تا برایشان حرف بزند، نا خود آگاه گوش مان را نزدیک می کنیم

مبادا بگوید و ما حالی نشویم و از دست مان برود این موهبت بزرگ و آخر سر هم ندانیم

«دم غنیمت شمرد» باید.

نویسنده ای که برای «رابین ویلیامز» می نویسد باید متفاوت از نویسنده های دیگر باشد

یا بتواند ،ماورای نقش های دیگر، برای او بنویسد.

شاهد بازی اش که هستیم،انگار تکه ای از زندگی را از جایی دزدیده اند ، مستطیل شکل

قاب گرفته اند و ما نشسته ایم و تماشا می می کنیم.

فیلم و سینما هم برای لحظه ای یادمان می رود!

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت   توسط Arman  | 

 

عشق و عشق بازیست و قمار.این روزها که کم پیداییم و زیارت صورت ماه تان نصیب نمی شود

دلیل بی وفائی نیست بانو، کم طاقتیست و بی قراری.

آخر مثل سراب می مانید نیستید، انگار که هستید؛ هستید، انگار که نیستید؛ با دل چه کنیم ؟.
 
سراب هم به چشم آشناست این دل که حالیش نیست. می آییم و می بینیم و می بیند،
 
هوایی می شود.آن وقت ماییم و سوت و کوری شب مان وناامیدی؛ویک غم بادو هزار حسرت.
 
حسرت شانه تان برای کورسویی امید، حسرت شنیدن صدایتان چاره ی سوت و کوری و حسرت
 
تماشای زیر باران رفتن تان دوای غم باد.
 
با دست هایتان اگر باشند،
 
کاری ندارد دست به آسمان سائیدن با چشم هایتان کاری ندارد از شب های دلگیر ابری ستاره چیدن ؛
 
ما هم که جرمی نداریم سوای دل دادگی.
 
چاره ی این شب ها جز روشنی خنده تان نیست نباشید نیستیم.
 
بگذریم که از آن روز، به یک مسافر غمگین می مانید که مطلع هر روزمان یک راه است و یک تماشای
 
 رفتنتان.
 
دل خون می شود،غمگنانه هم نگاهمان نکنید می دانیم تمام شده است.انتظاری هم نداریم.
 
حکایتمان حکایت عشق و عشق بازیست.
 
عشق هم به قمار می ماند«عشق باز جماعت پی رسیدن به عشقشه.
 
اگه یه عشق باز! بختش یار باشه و هوشیار باشه شاید به اون چیزی که می خواد برسه»
 
این حرف ها که مرهم دوری نمی شود.
 
ما این دست را بازی نکرده باخته ایم بانو
 
تماشای خنده تان را دوست داریم
 
...ما دوست داشتنتان را دوست داریم بانو
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت   توسط Arman  | 

 

چند سال گذشته است؟نمی دانم.اما گذشته است. پشیمان نیستم با تو آشنا شده ام.

پشیمان این همه آمدن و رفتن های بیهوده هم نیستم.اما ناراحتم،از این که تا امروز

فقط توانسته ام دیوانگی ام را به تو ثابت کنم. شاید حق با تو باشد . روزگار عوض شده  و

دوره ی این حرفها به سر آمده است.شاید.

به یاد می آورم آن روزهای که پی مهندسی بودم و دور از شهر. پاییز و زمستان بود و برگ و برف.

تا می آمدم به خود بجنبم ، غروب شده بود و من بودم و دل تنگی غربت.

هوایی می شدم صدایت را بشنوم و چند جمله، معقول به ات بگویم شاد شوی و بخندی و

من دل خوش باشم.برف هم که تشنه ی جای پا بود و شانه به شانه راه رفتن.نبودی.

چه می دانم، شاید فاصله آدم را عاشق تر می کند.

از پشت همه ی جاده های مه گرفته می خواستم ببینم و بدانم چه کار می کنی؟

همان جای همیشگی هستی؟ محل کارت؟ ایستاده ای؟ اخم کردی؟ نشسته ای؟

شااااااد هستی؟؟؟

آن وقت هایی هم ،که می آمدم ،بودند روزهایی که به نظرم زیباتر از همیشه می آمدی و من

از ته دل می خواستمت.می خواستم سر روی شانه ات بگذارم و تو نیز هم.

با انگشت های قشنگت به موهای سپید و سیاهم چنگ بزنی و دست بکشم لای موهای سیاهت.

و این غیر از خواستن تن بود.اما هر بار صدایم لرزید و نگفتم.تر سیدم جسارت کرده باشم.

اما متهم می شوم به سماجت نمی د انم چرا؟ شاید به خاطر نگاه های غریبه ات باشند

که من هیچوقت نخواستم باورشان کنم.محض دلخوشی!

«این روزها آسمان ها نیز با دل من تنگی می کنند» این نگاه ها و حرف ها را تاب ندارد.

هیچ وقت نبودی و من به با تو بودن عادت کرده ام.«بی عشق تو بودنم ندارد سامان

خواهی تو وصال جوی و خواهی هجران».

اما "سیمون وی " هم خوانده ام:« عظمت انسان در این است که زندگی خود را دوباره بیافریند.

آن چه به او داده شده است باز سازی کند...».

اگر خواستی می روم و ناله هایم را هم می برم و درد سر کم می کنم.اما فقط یک کلام از همان

اول می گفتی و می دانستم که «دلت با من نیست».

زیاده جسارت.

A

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط Arman  | 

 

بعد یک کلاس طولانی و خسته و کلافه از گرما می خواهی خودتو  هر چه زود تر به بوفه برسونی

جهت رفع تشنگی، اما دخترکی می بینی که قبلن ندیده ای .قد بلند ، با موهای بلوطی!

به چشمانش هم نمی توانی نگاه کنی!

به ذهنت فشار می اوری برای یک جمله، محض تفریح!

«اسمت چیه بستنی؟»

 شاهد این هستی که دخترک با دوستانش گوشه ای می ایستند و زیر چشمی نگاهت می کند ،

یکهو می زنند زیر خنده.

و تو رفرش هستی برای کلاس بعدی و یک مرتبه حالت خوب می شود.

آدمیزاد به چه چیزهایی که دلخوش نیست؟!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط Arman  | 

 

می دونی عشق چیه؟

عشق واقعی؟

تا به حال اون قدر عاشق شدی که خودتو تا ابد محکوم به جهنم کنی؟

من شدم.

 

مودیگلیانی(۲۰۰۴)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط Arman  | 

 

بهترین بازی های زندگی ام هیچوقت ثبت نشده اند...

 

فیلم نامه ی(فیلم نشده) لبه ی پرتگاه . بهرام بیضایی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت   توسط Arman