برایمان که هنوز حرف می زنید؟ ما مانده ایم و «هامون».
بی حضورتان با «هامون» چه کنیم؟آخر به کجا مرد؟!
مانده ایم در گره زدن شب و روز،مانده ایم که اصلا دلتان با ما هست؟
که این رفتنتان از جدایی سخت ،و این جدایی پنهان ،از وداع، سخت تر.
ما مانده ایم و دو دلی...
«پدرم می گفت برای نوشتن، همت می خواهد و یک صندلی»
الیور استون
در افکارم یک شعر،در خیالم شما.کنار آمدن سخت است.برگردید.
کاش شبی بود و سیگاری.ویک رقص بی آغاز و بی پایان...
برق رفت
به دلت بد نیار، وضع ما روشنه
سوته دلان. ۱۳۵۵
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیگه پابند نمی شم ،پای موندن ندارم،بشکنه پایی که پا بند بشه.راه می رم تا راه هست
راه می رم تا پا هست.اگه پایی نباشه غم رفتن عذابم نمی ده.
...
بگذر از این تک درخت اگه پا داشت اینم جنگل بود...
بابا شمل. ۱۳۵۰
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تعیین قیمت هنر از هنرمند ساخته نیست.در خرید خون دل ادب معیار باشه بهتره تا مروت.
هنر رو وقتی به عشق می فروشی سود کلانی کردی و غیر عشق ، قیمت در حکم خون بهاست.
کم و زیادش برای رفع حاجته.
مجوعه ی هزار دستان. ۱۳۶۶-۱۳۵۸
پ.ن:
خسته ام برای ادامه دادن. شاید این آخرین پست این وبلاگ باشد. اما چه نوشتن باشد یا نباشد،
وبلاگ دوستی عزیز را (مرجان:سهم من اینست) خواهم خواند. که نوشتن را از او آموخته ام.
هر چند شاگرد خوبی نبودم.
تا بعد...
«مرد سال» آخرین فیلمی بود که از او دیدم.خیلی زمان گذشته، اما توفیق تماشای دوباره ی او
نصیب نشده است.
نمی توان فراموشش کرد.آن قدر هم با عقل و احساس مان بازی کرده وقتی در «انجمن شاعران مرده»
بچه ها را وسط کلاس جمع می کند تا برایشان حرف بزند، نا خود آگاه گوش مان را نزدیک می کنیم
مبادا بگوید و ما حالی نشویم و از دست مان برود این موهبت بزرگ و آخر سر هم ندانیم
«دم غنیمت شمرد» باید.
نویسنده ای که برای «رابین ویلیامز» می نویسد باید متفاوت از نویسنده های دیگر باشد
یا بتواند ،ماورای نقش های دیگر، برای او بنویسد.
شاهد بازی اش که هستیم،انگار تکه ای از زندگی را از جایی دزدیده اند ، مستطیل شکل
قاب گرفته اند و ما نشسته ایم و تماشا می می کنیم.
فیلم و سینما هم برای لحظه ای یادمان می رود!
عشق و عشق بازیست و قمار.این روزها که کم پیداییم و زیارت صورت ماه تان نصیب نمی شود
دلیل بی وفائی نیست بانو، کم طاقتیست و بی قراری.
چند سال گذشته است؟نمی دانم.اما گذشته است. پشیمان نیستم با تو آشنا شده ام.
پشیمان این همه آمدن و رفتن های بیهوده هم نیستم.اما ناراحتم،از این که تا امروز
فقط توانسته ام دیوانگی ام را به تو ثابت کنم. شاید حق با تو باشد . روزگار عوض شده و
دوره ی این حرفها به سر آمده است.شاید.
به یاد می آورم آن روزهای که پی مهندسی بودم و دور از شهر. پاییز و زمستان بود و برگ و برف.
تا می آمدم به خود بجنبم ، غروب شده بود و من بودم و دل تنگی غربت.
هوایی می شدم صدایت را بشنوم و چند جمله، معقول به ات بگویم شاد شوی و بخندی و
من دل خوش باشم.برف هم که تشنه ی جای پا بود و شانه به شانه راه رفتن.نبودی.
چه می دانم، شاید فاصله آدم را عاشق تر می کند.
از پشت همه ی جاده های مه گرفته می خواستم ببینم و بدانم چه کار می کنی؟
همان جای همیشگی هستی؟ محل کارت؟ ایستاده ای؟ اخم کردی؟ نشسته ای؟
شااااااد هستی؟؟؟
آن وقت هایی هم ،که می آمدم ،بودند روزهایی که به نظرم زیباتر از همیشه می آمدی و من
از ته دل می خواستمت.می خواستم سر روی شانه ات بگذارم و تو نیز هم.
با انگشت های قشنگت به موهای سپید و سیاهم چنگ بزنی و دست بکشم لای موهای سیاهت.
و این غیر از خواستن تن بود.اما هر بار صدایم لرزید و نگفتم.تر سیدم جسارت کرده باشم.
اما متهم می شوم به سماجت نمی د انم چرا؟ شاید به خاطر نگاه های غریبه ات باشند
که من هیچوقت نخواستم باورشان کنم.محض دلخوشی!
«این روزها آسمان ها نیز با دل من تنگی می کنند» این نگاه ها و حرف ها را تاب ندارد.
هیچ وقت نبودی و من به با تو بودن عادت کرده ام.«بی عشق تو بودنم ندارد سامان
خواهی تو وصال جوی و خواهی هجران».
اما "سیمون وی " هم خوانده ام:« عظمت انسان در این است که زندگی خود را دوباره بیافریند.
آن چه به او داده شده است باز سازی کند...».
اگر خواستی می روم و ناله هایم را هم می برم و درد سر کم می کنم.اما فقط یک کلام از همان
اول می گفتی و می دانستم که «دلت با من نیست».
زیاده جسارت.
A
بعد یک کلاس طولانی و خسته و کلافه از گرما می خواهی خودتو هر چه زود تر به بوفه برسونی
جهت رفع تشنگی، اما دخترکی می بینی که قبلن ندیده ای .قد بلند ، با موهای بلوطی!
به چشمانش هم نمی توانی نگاه کنی!
به ذهنت فشار می اوری برای یک جمله، محض تفریح!
«اسمت چیه بستنی؟»
شاهد این هستی که دخترک با دوستانش گوشه ای می ایستند و زیر چشمی نگاهت می کند ،
یکهو می زنند زیر خنده.
و تو رفرش هستی برای کلاس بعدی و یک مرتبه حالت خوب می شود.
آدمیزاد به چه چیزهایی که دلخوش نیست؟!
می دونی عشق چیه؟
عشق واقعی؟
تا به حال اون قدر عاشق شدی که خودتو تا ابد محکوم به جهنم کنی؟
من شدم.
مودیگلیانی(۲۰۰۴)
بهترین بازی های زندگی ام هیچوقت ثبت نشده اند...
فیلم نامه ی(فیلم نشده) لبه ی پرتگاه . بهرام بیضایی