تبليغاتX
شازده کوچولو(بالاجا تکین)
 

چشمان اشکبار الزا، نگاه سرد و بی تفاوت لازلو و چهره درهم اما مصمم ريک.

 هواپيما پرواز ميکند و ريک و الزا برای هميشه از هم جدا می شوند.

در فضای مه گرفته فرودگاه تنها ريک و سروان رنو باقی مانده اند که با گفتگويی دوستانه درباره آينده در

غبار محومی شوند.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت   توسط Arman  | 

 

بر روی دفتر های مشق ام

بر روی درخت ها و میز تحریرم

بر برف و بر شن

می نویسم نامت را.

روی تمام اوراق خوانده

بر اوراق سپید مانده

سنگ ، خون ، کاغذ یا خاکستر

می نویسم نامت را.

بر تصاویر فاخر

روی سلاح جنگیان

بر تاج شاهان

می نویسم نامت را.

بر جنگل و بیابان

روی آشیانه ها و گل ها

بر بازآوای کودکیم

می نویسم نامت را.

بر شگفتی شبها

روی نان سپید روزها

بر فصول عشق باختن

می نویسم نامت را.

بر ژنده های آسمان آبی ام

بر آفتاب مانده ی مرداب

بر ماه زنده ی دریاچه

می نویسم نامت را.

روی مزارع ، افق

بر بال پرنده ها

روی آسیاب سایه ها

می نویسم نامت را.

روی هر وزش صبحگاهان

بر دریا و بر قایقها

بر کوه از خرد رها

می نویسم نامت را.

روی کف ابرها

بر رگبار خوی کرده

بر باران انبوه و بی معنا

می نویسم نامت را.

روی اشکال نورانی

بر زنگ رنگها

بر حقیقت مسلم

می نویسم نامت را.

بر کوره راه های بی خواب

بر جاده های بی پایاب

بر میدان های از آدمی پُر

می نویسم نامت را.

روی چراغی که بر می افروزد

بر چراغی که فرو می رد

بر منزل سراهایم

می نویسم نامت را.

بر میوه ی دوپاره

از آینه و از اتاقم

بر صدف تهی بسترم

می نویسم نامت را.

روی سگ لطیف و شکم پرستم

بر گوشهای تیز کرده اش

بر قدم های نو پایش

می نویسم نامت را.

بر آستان درگاه خانه ام

بر اشیای مأنوس

بر سیل آتش مبارک

می نویسم نامت را.

بر هر تن تسلیم

بر پیشانی یارانم

بر هر دستی که فراز آید

می نویسم نامت را.

بر معرض شگفتی ها

بر لبهای هشیار

بس فراتر از سکوت

می نویسم نامت را.

بر پناهگاه های ویرانم

بر فانوس های به گِل تپیده ام

بر دیوار های ملال ام

می نویسم نامت را.

بر ناحضور بی تمنا

بر تنهایی برهنه

روی گامهای مرگ

می نویسم نامت را.

بر سلامت بازیافته

بر خطر ناپدیدار

روی امید بی یادآورد

می نویسم نامت را.

به قدرت واژه ای

از سر می گیرم زندگی

از برای شناخت تو

من زاده ام

تا بخوانمت به نام:

آزادی. 

                           پل الوار

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت   توسط Arman  | 

 

 

تو اتاق تاریک لبه ی تختم دراز کشیدم

بهش فکر می کنم مسئله ای که بیش از همه چیز ذهنم و درگیر کرده

صدای جیمز بلانت فضای اتاق و پر کرده  :goodbye my lover

   goodbye my friend

خداحافظ عشق من، خداحافظ دوست من

اگه این صدای منطق باشه در مقابلش می گه: i have been adicted to you

من به تو معتاد شدم!

همین لحظه است که یه فکری بین این دوتا یه جور فکر سوررئالیستی بهم هجوم میاره که می خواد

خودش و تحمیل کنه هیچ جور نمیتونم باهاش کنار بیام

گیج میشم،سیگارم و روشن می کنم

بهش فکر میکنم

یه روز انگار عاشقه ،یه روز هم بی حوصله و سوت و کور

یه روز باهام کنار میاد ،بزرگه به اندازه ی عشق، یه روز هم دل تنگ و بی طاقت

با نا امیدی با دود سیگارم قاطی نور چراغ خوابم  بازی می کنم

جیمز بلانت فریاد میزنه:

 i haved kiss your lips

 and held your head 

  shared your dreams

 shared your bed

لبانت را بوسیدم و سرت را در اغوش گرفتم. تختخواب و رویاهایت را تقسیم کردم!

ـــــــ

عکسی که به محل کارش زده یه زنی رو نشون می ده با شمشیر و مردی که جلوی زن زانو زده

رفتار دو گانش خیلی اذیتم می کنه،نکنه رفتاراش با این عکس ارتباط مستقیم داره؟ نکنه؟

ایا من اشتباه می کنم؟

جوابی براش پیدا نمی کنم. جواب تعریف نشده است شاید حق داره

چون دیگه این روزا عشق در جامعه رو به نابودیه

مردم دیگه عشق رو یه جور پدیده ی تاریخی می بینند

بهش به چشم یک توهم فرهنگی نگاه می کنند

اما من ،ما دچار توهم نیستیم

دوست می دارم دوست می داریم

فقط خطاب به او می گویم:

"عشق من رفته است مجبور بود پرواز کند

مواظب باش

این اسمان تنهاییست

بالهایت را به دام می اندازند عشق من،اجازه ی پرواز نمیدهند

قفسی می سازند و اسمان را از تو دریغ می کنند

فرار کن پرواز کن به سویم

وقتی که باد به بلندی می وزد

من هم به سوی تو پر می کشم در اسمان تنهاییی"

باید اجازه بدی داده های ازش کم و اظافه کنیم شاید یک جواب برا مسئله پیدا بشه

نه تهی

نه بینهایت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت   توسط Arman