وقتی سه تار و بر می داری و با طره موی ریخته روی چشمت
و با انگشت های قشنگت ساز می زنی
من و می بری به سالیان پیش که
زخمه ی نگاهت بند دلم رو لرزوند
و شدی حاکم دل.
خلاف مردانگیست اگر سر ننهم
که حکم ،حکم شماست بانو.
دیگر دست و دلمان به نوشتن نمی رود...
همین که هستی نمی تونم باهات حرف بزنم
نمی تونم خاطراتتو مرور کنم
از لبخندت خبری نیست
اگه این طور غمگینانه هم نگاه نکنی
می فهمم دیگه تموم شده...