چندین سال پیش کاریکاتوری را دیدم که با تمام جزییات هنوز در ذهن دارم.کاریکاتور یک پنجره ی باز
را نشان می داد و محاسبات ریاضی روی دیوار که آخر هم به صفر رسیده بود و یک صندلی مقابل
همان پنجره با یک کت آویخته از گوشه اش.
روشن بود که محاسبات آدم ندیده ی تصویر به صفر رسیده و او خودش را از پنجره به بیرون
پرت کرده است.
حالا حکایت ماست...که باید در این مملکت بی صاحب دست و پا بزنیم تا شاید به عددی
غیر صفر برسیم،یکی هم نیست فریاد بزند شادی هایمان کجاست؟کتاب هایمان کجاست؟
جوانی مان کو؟ طعمه ی گرگ ها شدیم و در آتش زمانه می سوزیم حتی دریغ از یک پنجره!
حالا چه با نوروز چه بی نوروز
روزگاری که حتی نمی توان به فردایش دلخوش بود ،هرچند فرهاد راست می گفت اما دیگر
رخت نو ،کفش نو و اسکناس های تا نزده ی لای کتاب هم دردی را دوا نمی کند،
جز همان سبزه ی کوچک خانه هامان و رگبار های گاه گاه بهاری.
و یک رگبار در راه است .شاید که مرهمی برای زخم های ناسورمان باشد.
آخر به باران بهاری رگبار هم می گویند.
برایمان نور خواهد فرستاد ،آن هم جنس اعلا،طرح آخر...در این روز ها همه چشم به پادشاه موسیقی
دنیا داریم.
در این سال ها استاد، دست مان را گرفته و بلند کرده است،چشم به او داریم که باز پشت پیانو بنشیند و
برایمان "باغ باران زده" بخواند،چشم به دست های استاد "سیاوش قمیشی" داریم که برایمان
عیدی بفرستد آن هم رگبار ،باران بهاری...
پ.ن:شاید حالا که این ها را می خوانید به دست تان رسیده باشد پس می توانید زمزمه کنید:
"واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی
حالا پرپر می زنم تا همیشه آسوده باشی
دیگه نه غروب پاییز رو تن لخت خیابون
نه بیاد تو نشستن زیر قطره های بارون
..."
فروغ الزمان:
اون سال زمستون ،ده چهارده سال پیش،همون روز که نهار دمی باقلا داشتیم.
رخت نظام برتون بود،می خواستین برین باغ شاه.دکمه ی فرنجتون افتاده بود.گفتین...
حبیب آقا:
آفازاذه خانم چشمش سو نداره .می شه دکمه ی فرنجم و بدوزین خانم خیاط؟گفتی...
فروغ الزمان:
خانم خیاط اسم داره
علی حاتمی
سوته دلان (۱۳۵۵)
"تا حالا با متر فلزی - همان متری که پارچه فروش ها پارچه هاشان را متر می کنند-
یک مقدار منفی را اندازه گرفته اید ؟ من گرفته ام ،ولی دیگر حاضر نیستم این تجربه را تکرار کنم"!
شما چطور؟!!
گاه روح عشق را چون زمين بود تا شجره ي عشق ازو برويد. گاه چون ذات بود صفت را، تا بدو قائم گردد.
گاه چون انباز بود در خانه ، تا در قيام او نيز نوبت دارد. گاه او ذات بود و روح صفت ، تا قيام روح بدو بود ،
گاه عشق آسمان بود و روح زمين، تا وقت چه اقتضا كند كه چه بارد. گاه عشق تخم بود و روح زمين ، تا
خود چه رويد. گاه عشق گوهر كاني بود و روح كان ، تا خود چه گوهر آيد و چه كان . گاه آفتاب بود در
آسمان روح، تا خود چون تابد. گاه شهاب بود در هواي روح تا خود چه سوزد. گاه زين بود بر مركب روح ، تا
خود كه بر نشيند. گاه سلاسل قهر كرشمه ي معشوق بود در بند روح. گاه زهر ناب بود در كام قهر وقت،
تا خود كرا گزد و كرا هلاك كند...
"سوانح"
احمد غزالی
برداشت اول:
در جشنواره ی بیست وششم که حرکات و خلاقیت های خارق العاده ای ،بیش از گذشته در آن
جریان داشت،شاهد برنامه ای برای بزرگداشت علی حاتمی بودیم.
شاید می خواستند بزرگداشتی برای رسول ملا قلی پور برپا کنند ،محض خالی نبودن عریضه
بزرگداشتی هم برای علی حاتمی برگزار کردند.بعد از یازده سال!!
با خودشان گفتند چند تا عکس به همراه چند صحنه از فیلم هایش نشان می دهیم تمام است.
همه ی دین مان را ادا کردیم.
البته همین اندک هم در بی نظمی های اول جشنواره گم شد.
بزرگ داشت نگیرید اما به شهرک علی حاتمی هم شهرک غزالی هم نگویید.لطفا.
برداشت دوم:
یک نامه از اصغر فرهادی و یک تک گویی برای این برداشت:
"آقایان تازه از راه رسیده سرتان را از برف بیرون بکشید ،اطرافتان را نگاه کنید تا ببینیم باز روی این
برایتان باقی می ماند که در مصاحبه ها و گپ و گفتهایتان اعلام کنید ما در کشوری آزاد زندگی می کنیم
از چه در هراسید ،مگر روز و شب از تریبون هایتان دم از فهم و شعور مردم و ملت نمی زنید ،
اگر صادقید اجازه دهید اندکی همین مردم تصمیم بگیرند چه ببینند و چه بشنوند ،چه کسی
این قدرت را به شما تفویض کرده شعورمند تر و فهیم تر از مردمید؟"
برداشت سوم:
سریال"یک مشت پر عقاب" چنان با دور تندی از شبکه یک سیما پخش می شود که محال است
بیننده ای به این سریال برسد و موفق به تماشایش شود.
چون می خواهند هر چه زود تر سر و ته قضیه را هم بیاورند.همین قدر بدانید به کارگردان به خاطر
بعضی نماهای نزدیک از چهره ی یک بارزیگر گیر داده اند که خیلی نزدیک است دورش کن!!!
شاید این کارگردان استفاده ی صحیح از نما های لانگ شات در یک اتاق را نمی دانسته است.
تو خود حدیث مفصل خوان از این مجمل...
برداشت چندم بودیم؟
لطفا کات...
پ.ن:این روز ها بازار اسکار داغ است اما از همین جشنواره ی خودمان نوشتیم که این حرف ها ته
دل مان باقی نماند.جشنواره ای که به هر حال بودنش از نبودنش بهتر است.
تمام پولت و خرج این کتابا می کنی ، خودت و بین اونا مخفی می کنی ،در حالی که اینا مفت گرونه
ـــ پس کدوم کتابا ارزش دارند ویل؟
کتابی که پشت ادم و بلرونه!
ـــ آرره ه من پشتم خیلی لرزیده!
Good Will Hunting
(gus van sant)
از آن دست عاشقانه های گریه دار است.عشق نا فرجامش به نوعی خاطرات تایتانیک را
تداعی می کند و نما ها و لانگ شات های پرشکوهش ما را به یاد بیمار انگلیسی می اندازد
اما تقلید و کپی برداری از آن ها نیست.
نه مثل تایتانیک است که به اثری آبکی و گریه دار با رنگ و بوی تجاری محکوم شد و نه مثل
بیمار انگلیسی که بتواند لقبی مانند شاهکار را یدک کشد.
"شاهکار نیست اما روی پای خود ایستاده است."
فیلمنامه ای بی نقص دارد و کارگردانی که به خوبی قصه را روایت می کند اما در کل فیلمی نیست که
طرفداران پر و پا قرصی برای خود دست پا کند و در یاد ها بماند هر چند منتقد ها هم خیلی تحویلش
گرفته باشند.
یک اجرای عالی دارد بازی درخشان جیمز مک آوی(James Mcavoy) که از همه ی فیلم همین
انگیزه شد برای نوشتن این مطلب یک بازی استثنایی. جیمز مک آوی باید هم به خودش افتخار کند.
اما من هر چه کردم نتوانستم دلیل نامزد نشدن او را بدانم.