از آن روز که رفتید ساقی و ساغر مجلس زندگی هم با شما پر کشید و رفت. این پایین و بالا رفتن
آفتاب هم توفیری به زندگی بی رونق ندارد.ما مانده ایم و یک غروب رفتنتان و یک سکوت جای خالی
و یک خماری دیدارتان.
به بهانه ی گندمی های سر زلفتان مدیدی ست این دل با پاییز ساخته...
اما دالان تاریک و این شمعدانی پای هره ی پنجره ی اتاق کوچک واین درخت گیلاس ،اول بهار ،
پر می کشند به هوایتان و دل تنگ هستند برای عطر نفس هایتان.
برگردید.
مدیدی ست دور مانده ای نقطه
از ما بپرسی دلتنگیم نقطه
فاصله و راه نباشد نقطه
غبار هست اگر نباشی نقطه
بیا نقطه
ببارد آسمان نقطه
که خدا در باران است نقطه
چشم به راهیم نقطه
بیا نقطه
می آمدیم تا دو طرف میز شیشه ای بنشینیم.فنجان چای بین مان بخار کند،بساط غذا را روی میز
بچینیم.چشمهایش برق بزند، مثل بچه ها دست هایش را به هم بکوبد،بعد نوار موسیقی برایش
بگذارم،دستش را در دست هایم گرم کنم،دستش را در دست هایم محو کنم،
بنوشم ،دستم ،نگاهم ،هستی ام بوی عطر او را بگیرد.
پرویز دوائی(ایستگاه آبشار).ن.روزنه کار
هزار بار گفتیم این مملکت بی صاحب جایی برای این حرف ها ندارد. امید هم داشتید به
حسن تدبیرتان منظور نظر حاصل شود ،تاوانش را ما پس دادیم. به خاطر هیچ هر روز و هر شب
از خجالت مان در امدند نگران هم نباشید هر بلایی سرمان اوردند اسمش را نگفتیم.
نمی خواهم این کلمه ی کثیف و دوباره پیش بکشم دیگر حوصله ای نمانده است ...
اما آن هایی که آن طرف دنیا نشسته اند و انتخابات را به جنگ تشبیه می کنند و ادای روشنفکری
درمی آورند که مثلن خیلی حالیشان هست بدانند اتخابات در ایران ربطی به جنگ ندارد
ما جنگ نا برابر را هم قبول داریم اما کو جنگ؟
انتخابات در ایران یعنی جنگ؟ نه برادر انتخابات ایرانی یعنی کشک!
که شرکت کردن و نکردن هم توفیری ندارد...
دوست داشتن تان خطاست می دانیم... شما بذارید به حساب بی قراری این دل وا مانده
از آن روز که بازی ،با حکم دل را به شما باختیم، غم تان بود و یک عالم،بی قراری
خداییش پی مرهم و دوا هم نبودیم .به هزار درد راضی بودیم و یکی درمان دل تنگی و تنهایی
حکایت مان حکایت دله. او هم که زمان و مکان حالیش نمی شود و الا راضی نمی شویم
پشت سرمان باشد نفرین رفته و نرفته مان.
از همه ی این دنیای بی سرو ته یکی می خواستیم برایش بمیریم و به پایش بسوزیم
"بلا روزگاریه عاشقیت". اسم تان "لیلاست" دوای درد هاست ،تمام سهم مان شد در به دری که
دوست داشتن تان هم خطاست.
ای ساربان،ای کاروان،لیلای من کجا می بری؟
با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری
ای ساربان کجا می روی؟ لیلای من چرا می بری؟
در بستن پیمان ما تنها گواه ما باشد خدا
تا این جهان برپا بود این عشق ما بماند به جا
ای ساربان،ای کاروان،لیلای من کجا می بری؟
تمام دینم به دنیای فانی ، شراره ی عشقی که شد زندگانی
به یاد یاری خوشا قطره اشکی، ز سوز عشقی که شد زندگانی
همیشه خدایا ،محبت دل ها ،به دل ها بماند، به سان دل ما
که لیلی ومجنون فسانه شود، حکایت ما جاودانه شود
تو اکنون ز عشقم گریزانی
غمم را ز چشمم نمی خوانی
از این غم چه حالم؟ نمی دانی!
پس از تو نمونم برای خدا ، کند که دلم را بگیر و برو
چو طوفان سختی ز شاخه ی غم گل هستی ام را بچین و برو
که هستم ما آن تک درختی که در پای طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته
ای ساربان،ای کاروان،لیلای من کجا می بری؟
با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری
ای ساربان کجا می روی؟ لیلای من چرا می بری؟
پ.ن:ترانه بالا یکی از خونده های محسن نامجوست.الحق که سنگ تمام گذاشته است.
در این روزگار کج مدار و بوی نفرت گرفته،وقتی صحبت از کسی مثل "سیاوش قمیشی" می شود
باید شاباش دهیم و کلاه از سر برداریم و مقابل این بزرگ مرد تعظیم کنیم و با هزار امید بنشینیم
و لحظه ها را بشماریم تا وصالی باشد و بعد مدیدی دلخوش باشیم به این موهبت بزرگ.
ثانیه های معکوس شروع شده است...
"رگبار" آخرین شاهکارش در راه است
خود را آماده کنید که زیر باران بهاری خیس خیس خواهیم شد...
مث همه ی مردای دیگه همیشه یک زن رویایی در زندگی من بوده.
من به اون تمام عفت ها رو دادم ،اون رو با کمال پوشوندم.طبیعتا بی خودی دنبالش می گشتم.
فکر می کردم نمی تونه جایی به جز ذهنم حضور داشته باشه.
حالا فهمیدم که داره و من اشتباه می کردم.
ماجراهای دون دوژان(۱۹۴۹)