تبليغاتX
شازده کوچولو(بالاجا تکین)
 

عشق و عشق بازیست و قمار.این روزها که کم پیداییم و زیارت صورت ماه تان نصیب نمی شود

دلیل بی وفائی نیست بانو، کم طاقتیست و بی قراری.

آخر مثل سراب می مانید نیستید، انگار که هستید؛ هستید، انگار که نیستید؛ با دل چه کنیم ؟.
 
سراب هم به چشم آشناست این دل که حالیش نیست. می آییم و می بینیم و می بیند،
 
هوایی می شود.آن وقت ماییم و سوت و کوری شب مان وناامیدی؛ویک غم بادو هزار حسرت.
 
حسرت شانه تان برای کورسویی امید، حسرت شنیدن صدایتان چاره ی سوت و کوری و حسرت
 
تماشای زیر باران رفتن تان دوای غم باد.
 
با دست هایتان اگر باشند،
 
کاری ندارد دست به آسمان سائیدن با چشم هایتان کاری ندارد از شب های دلگیر ابری ستاره چیدن ؛
 
ما هم که جرمی نداریم سوای دل دادگی.
 
چاره ی این شب ها جز روشنی خنده تان نیست نباشید نیستیم.
 
بگذریم که از آن روز، به یک مسافر غمگین می مانید که مطلع هر روزمان یک راه است و یک تماشای
 
 رفتنتان.
 
دل خون می شود،غمگنانه هم نگاهمان نکنید می دانیم تمام شده است.انتظاری هم نداریم.
 
حکایتمان حکایت عشق و عشق بازیست.
 
عشق هم به قمار می ماند«عشق باز جماعت پی رسیدن به عشقشه.
 
اگه یه عشق باز! بختش یار باشه و هوشیار باشه شاید به اون چیزی که می خواد برسه»
 
این حرف ها که مرهم دوری نمی شود.
 
ما این دست را بازی نکرده باخته ایم بانو
 
تماشای خنده تان را دوست داریم
 
...ما دوست داشتنتان را دوست داریم بانو
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت   توسط Arman  | 

 

چند سال گذشته است؟نمی دانم.اما گذشته است. پشیمان نیستم با تو آشنا شده ام.

پشیمان این همه آمدن و رفتن های بیهوده هم نیستم.اما ناراحتم،از این که تا امروز

فقط توانسته ام دیوانگی ام را به تو ثابت کنم. شاید حق با تو باشد . روزگار عوض شده  و

دوره ی این حرفها به سر آمده است.شاید.

به یاد می آورم آن روزهای که پی مهندسی بودم و دور از شهر. پاییز و زمستان بود و برگ و برف.

تا می آمدم به خود بجنبم ، غروب شده بود و من بودم و دل تنگی غربت.

هوایی می شدم صدایت را بشنوم و چند جمله، معقول به ات بگویم شاد شوی و بخندی و

من دل خوش باشم.برف هم که تشنه ی جای پا بود و شانه به شانه راه رفتن.نبودی.

چه می دانم، شاید فاصله آدم را عاشق تر می کند.

از پشت همه ی جاده های مه گرفته می خواستم ببینم و بدانم چه کار می کنی؟

همان جای همیشگی هستی؟ محل کارت؟ ایستاده ای؟ اخم کردی؟ نشسته ای؟

شااااااد هستی؟؟؟

آن وقت هایی هم ،که می آمدم ،بودند روزهایی که به نظرم زیباتر از همیشه می آمدی و من

از ته دل می خواستمت.می خواستم سر روی شانه ات بگذارم و تو نیز هم.

با انگشت های قشنگت به موهای سپید و سیاهم چنگ بزنی و دست بکشم لای موهای سیاهت.

و این غیر از خواستن تن بود.اما هر بار صدایم لرزید و نگفتم.تر سیدم جسارت کرده باشم.

اما متهم می شوم به سماجت نمی د انم چرا؟ شاید به خاطر نگاه های غریبه ات باشند

که من هیچوقت نخواستم باورشان کنم.محض دلخوشی!

«این روزها آسمان ها نیز با دل من تنگی می کنند» این نگاه ها و حرف ها را تاب ندارد.

هیچ وقت نبودی و من به با تو بودن عادت کرده ام.«بی عشق تو بودنم ندارد سامان

خواهی تو وصال جوی و خواهی هجران».

اما "سیمون وی " هم خوانده ام:« عظمت انسان در این است که زندگی خود را دوباره بیافریند.

آن چه به او داده شده است باز سازی کند...».

اگر خواستی می روم و ناله هایم را هم می برم و درد سر کم می کنم.اما فقط یک کلام از همان

اول می گفتی و می دانستم که «دلت با من نیست».

زیاده جسارت.

A

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط Arman  | 

 

بعد یک کلاس طولانی و خسته و کلافه از گرما می خواهی خودتو  هر چه زود تر به بوفه برسونی

جهت رفع تشنگی، اما دخترکی می بینی که قبلن ندیده ای .قد بلند ، با موهای بلوطی!

به چشمانش هم نمی توانی نگاه کنی!

به ذهنت فشار می اوری برای یک جمله، محض تفریح!

«اسمت چیه بستنی؟»

 شاهد این هستی که دخترک با دوستانش گوشه ای می ایستند و زیر چشمی نگاهت می کند ،

یکهو می زنند زیر خنده.

و تو رفرش هستی برای کلاس بعدی و یک مرتبه حالت خوب می شود.

آدمیزاد به چه چیزهایی که دلخوش نیست؟!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط Arman  | 

 

می دونی عشق چیه؟

عشق واقعی؟

تا به حال اون قدر عاشق شدی که خودتو تا ابد محکوم به جهنم کنی؟

من شدم.

 

مودیگلیانی(۲۰۰۴)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط Arman  | 

 

بهترین بازی های زندگی ام هیچوقت ثبت نشده اند...

 

فیلم نامه ی(فیلم نشده) لبه ی پرتگاه . بهرام بیضایی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت   توسط Arman 

 

هر روز و هر شب برایتان از شناخته و نشناخته های شاعران دنیا شعر بخوانیم و تشبیه تان کنیم

به تمام زیبایی های دنیا، باز که حق مطلب ادا نمی شود بانو...

شما برای ما، به قصه ی "شازده کوچولو" می مانید؛

 ساده ،

اما حیرت آور!

 از تکرارتان هم که سیر نمی شویم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط Arman  | 

 

از خودم سوال کردم چرا این قدر به شنیدن  واژه ها احتیاج دارم.دیگه هیچ کس حرف نمی زنه!

ـــ:این روزا نگاه کردن مده، حرف های واقعی رو درون خودمون زندانی می کنیم.

 

ورای ابرها ، میکل آنجلو آنتونیونی

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط Arman  | 

 

فیلم های سال جدید از مینیمال"به همین سادگی" تا سانتیمانتال  "مجنون لیلی" همه مزخرف اند.

حساب و کتاب هم ندارد و نیازی هم به نقد دو صفحه ای نیست.

در روزگاری که زندگی می کنیم دلایل بسیاری برای ترسیدن وجود دارد ، آن هم در کشور بی صاحبی

باشی که حتی نمی توانی نیم نگاهی به فردای نزدیکش داشته باشی رفتن و این

 فیلم ها را تماشا کردن درست، پا گذاشتن روی شعار "دم غنیمت شمار" است،وقتی هم

بشینی با هزار ذوق بخواهی "انجمن شاعران مرده" را دوباره و دوباره ببینی خجالت خواهی کشید

که وقتت را برای این مزخرفات تلف کرده ای.

انگار نه انگار که چقدر سال از تئوری نسبیت و بعد چهارم اینشتین می گذرد

و دیگر پروتون و الکترون کوچکترین ذره نیستند!

و تو هنوز درجا می زنی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط Arman 

 

Who know where the road will lead us

Only a fool would say

But if you will let me love you

It is sure i am ganna love you

All the way

All the way

کسی چه می دونه که این راه ما رو کجا می بره

فقط یه احمق ممکنه بگه

اما اگه اجازه بدی دوستت داشته باشم

مطمئن باش که دوستت خواهم داشت

همه جوره

همه جوره

 

پ.ن:یکی از آهنگ های "فرانک سیناترا" که برنده ی اسکار  برای فیلم

"جوکر، وحشی(۱۹۵۷) است" نیز بوده است."سلین دیون" هم در کنسرت چند سال پیش

با صدا و تصویر خود سیناترا باز خوانی اش کردو کنسرت را هم با این چند جمله به پایان رساند

 فقط محض ارادت!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط Arman  |