عالمی ست این دنیای مجازستان.می شود گاهی که از قالب وبلاگت متنفر می شوی یا از این
که از یک سرویس ایرانی استفاده می کنی لجت می گیرد و شاید خاطره ای نداری یا عاشقانه ای،
ممکن است چند نفر زن و دختر خوشگل هم این حوالی کنارت باشند اما باز دست و دلت به نوشتن
نمی رود شاید ترس از افتادن به دام سانتی مانتالیسم باشد، که آن هم دروغی است.
که نوشتن جریانی است معقول، حالا چه سانتی مانتال و چه واقعی و رئال.
ذهنی فعال و پویا لازم است برای هر نوع نوشته ای ، که تو را از اتهام احساسی بودن و شدن
می رهاند،اما کافی ست یا نه ،نمی دانم.ذهنی که ریاضی می داند نزدیک تر است به نوشتن
به ذهنی که نمی داند. این روزها از زندگی پس افتاده ایم و در روزمرگی دست و پا می زنیم
که خدا زمان است ،وبلاگی آپ نمی شود.چه می دانم شاید غبار زمان لازم است بنشیند
روی خاطره های الان از یک عشق( که ذهن و فکر را راضی کرده است) و آن حس عجیب نوستالژیک
را بیدار کند،حسی که چنگ بزند به تمام وجود آدم، آن وقت بنشیند و بنویسد.
که هیچ چیزی جز نوشتن راضی اش نمی کند فکر را. لابد به همبن خاطر است که نوشتن را
دوست دارم.