حال خاصی دارد از بالا دیدن آدم ها.می روی تا آنجایی که همین ها مثل نقطه اند.
می نشینی دکمه ی پوز را برای زندگی می زنی و می نشینی به سیاحت نقطه ها.
فکری می شوی چه کسری از این ها می خندند،یا اصلن آن های که می خندند،راضی اند؟
چقدری از این جهان را، گرفته جلو می برند؟اصلن می برند؟دلبسته که می شوند ،دلبستگی هاشان
را فریاد می زنند؟یا خیلی از حرف ها را نزده رها می کنند؟چقدری از این ها زیر قول شان می زنند؟
اهمیتی دارد؟این چرخ گردون برای شان به جنگ می ماند یا خود را ول کرده اند به ریتمش؟
اصلن این چرخ مکثی می کند براشان؟به اعتنایشان؟
چه می خواستند و و چه می خواهند باشند؟
نتیجه می گیری خدا،این ها را ول کرده ،در این جهان بی سر و ته ،که بدانند.
کور خوانده ای که این چرخ برایت ایستاده،بخواهی نخواهیplayرا زده اند و تو باید بیایی و زندگی را
از سر بگیری،باید حواست باشد بدانی و بازی نکرده نبازی.
شب نشینی هر شب مان سواست از درد فراق.حکایتش ، حکایت انتظار است بر آن شب وصال.
وا مانده ایم در گره این خورشید سیمین دم صبح،به آن ماه سمین نزدیک زمین.با این فاصله!
ساعت،ساعت هر روزمان بسته ست به خیال... یک گشت تنگ غروب غربت،صدای قدم ها
در پاخوری خیس،یک شام و یک شب،که اگر بیاید.
جسارت است است در محضر بانو که الوعده وفا، لذا نشسته ایم به ادبیات بافی...
بلکه شاید چشم مان روشن شود به سحری،با شما.