خوش دارم سیگار مارلبوروی قرمز ام را که گیرانده ام ،کنارم نشسته باشی ،لبهایت را غنچه کنی،
فوت کنی دود سیگارم را ،پیش چشم ام روشن شود ،دنیا روشن تر شود.
دست مان به قلم نمی رود.
نه این که قلم کوتاه است و کاغذ پاره، بوی نا گرفته ،کرسی، سرد،چراغ اتاق نمور، کم سو.شرح فراقتان بود با
روزگارمان می شد،مراعات نظیرِِ؛می چرخید به گفتن لاطائلات.
حدیث عجز و ناتوانی ست پیش تاب زلف و عسلی چشم تان.بماند سیمین قوزک پا.
شرم بی کلمه ماندن توصیف نجابتت، و روسیاهی برای ما.