رقص بی آغاز و بی پایان می شد باشد،اگر همچین شبی می بودی ...
تو با «فرانک سیناترا»دست دادی پس باید مرام داشته باشی...
سیزده یار اوشن(استیون سودربرگ)
آقای «مانی حقیقی» حواسش بوده به آخر فیلمش اشاره کند که این پایان نه یک پایان خوش
بلکه تراژیک است.خبر هم نداریم در طول نوشتن فیلم نامه و ساخت فیلم ، همین نظرش بوده
یا خیر، بعدن به این نتیجه رسیده است؟!!
اما هر چه هست آن ماجرای دخیل بستن به درخت و ماندن این شکلی راضی مان نمی کند
همان طور که «مرتضا» ی فیلم را.
از همه که بگذریم آدم به «مینا» ی کنعان حسودی اش می شود،که فرار می کرد
از دوست داشتن و دوست داشته شدن،که چقدر دلش تنهایی می خواست.
از خودم سوال کردم چرا این قدر به شنیدن واژه ها احتیاج دارم.دیگه هیچ کس حرف نمی زنه!
ـــ:این روزا نگاه کردن مده، حرف های واقعی رو درون خودمون زندانی می کنیم.
ورای ابرها ، میکل آنجلو آنتونیونی
قصه ی عادت سواست از تحمل این دوری بی هنگام.بدانید حکایت سوز دل است و درماندگی.
عاشقانه می کشیم عتاب و جفای بانوئی که شما باشید،کفاره ی نا فرجامی عاشقیت مان.
کتاب «خواجه» هم شده وصله به روز و شب هامان،که شما اصلن،دلت با ما هست؟
بیایید دیگر،
ملالی نیست که اگر شرر به پا نکردید، عزم رقص چون کنید، کافی ست،
تلافی می کند یک کرشمه مژگان بلند و عسلی چشم تان.مرهم هم نشد ،نشد.
اگر هست ایستاده ایم به انتظار.