تبليغاتX
شازده کوچولو(بالاجا تکین)
 

رقص بی آغاز و بی پایان می شد باشد،اگر همچین شبی می بودی ...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت   توسط Arman 

 

تو با «فرانک سیناترا»دست دادی پس باید مرام داشته باشی...

سیزده یار اوشن(استیون سودربرگ)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت   توسط Arman 

 

آقای «مانی حقیقی» حواسش بوده به آخر فیلمش اشاره کند که این پایان نه یک پایان خوش

بلکه تراژیک است.خبر هم نداریم در طول نوشتن فیلم نامه و ساخت فیلم ، همین نظرش بوده

یا خیر، بعدن به این نتیجه رسیده است؟!!

اما هر چه هست آن ماجرای دخیل بستن به درخت و ماندن این شکلی راضی مان نمی کند

همان طور که «مرتضا» ی فیلم را.

از همه که بگذریم آدم به «مینا» ی کنعان حسودی اش می شود،که فرار می کرد

از دوست داشتن و دوست داشته شدن،که چقدر دلش تنهایی می خواست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت   توسط Arman  | 

 

از خودم سوال کردم چرا این قدر به شنیدن  واژه ها احتیاج دارم.دیگه هیچ کس حرف نمی زنه!

ـــ:این روزا نگاه کردن مده، حرف های واقعی رو درون خودمون زندانی می کنیم.

 

ورای ابرها ، میکل آنجلو آنتونیونی

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت   توسط Arman 

 

قصه ی عادت سواست از تحمل این دوری بی هنگام.بدانید حکایت سوز دل است و درماندگی.

عاشقانه می کشیم عتاب و جفای بانوئی که شما باشید،کفاره ی نا فرجامی عاشقیت مان.

کتاب «خواجه» هم شده وصله به روز و شب هامان،که شما اصلن،دلت با ما هست؟

بیایید دیگر،

ملالی نیست که اگر شرر به پا نکردید، عزم رقص چون کنید، کافی ست،

تلافی می کند یک کرشمه مژگان بلند و عسلی چشم تان.مرهم هم نشد ،نشد.

اگر هست ایستاده ایم به انتظار.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت   توسط Arman  |