رفتید...لحظه ها هم می گذرند نه به سختی که بی ملال!فقط نمی دانیم کدام تکّه از دل مان
را به گرو برداشته بانو؟!نه این که سوز و گدازی باشد، نه این که طوری شده باشد،
گردون به کام نیست که نبود، ولی هرچه هست،عاشقیّت یادمان رفته از آن روز.
ــــ سينما را كه شناختم (نه اين كه خيلي جدي اش گرفته باشم) جذاب ترين و لذت آورترين قسمت اش
براي من گفت و گو و ديالوگ بود . حتي خيلي بيشتر از سبك و نحوه ي دكوپاژ، لانگ شات هاي
آن چناني و... . فكر كنيد در اين سه نقطه چه چيزهايي كه نمي گنجد؟!بريزيد همه را دور فعلن!
تصور كنيد اتاقي باشد ، دو يا چند نفر آدم نشسته باشند و حرف بزنند ،حرف بزنند،
بي خيال ‹درام›، بي خيال فيلم نامه ي ‹سيد فيلدي›.
آدم هايي كه بگويند از آيين هاي فردي و دونفره شان،از آرمان هايشان،از شرط وجود آدمي تنهايي،
از حاشيه هاي زندگي،از خواستن و نشدن ها، از يقين نداشتن ها ، رابطه ها و عشق هاي ممنوع،
مستي، از سكوت!
انگار كه كل روايت زندگي را مينيمال كرده اند در قطره اي و چكانده اند به جانت، جوري كه
قدر مطلق زمان از دستت در رفته به مانند زمان هم آغوشي.مي دانيد كه؟!
و تو دنبال كسي هستي كه در خلوتي راه برويد و سيگاري بكشيد بي آن كه حرفي بزنيد.فقط سكوت!
ــــ ‹بي گناهان› ‹احمد اميني› را از دست ندهيد از كل سيما.
نمي دانيد آدم چقدر خوش حال مي شود ، زماني كه قرار است سيلي اي زده شود ،اما
بالا آمدن آسانسور مانع اش مي شود و اخرش هم نه!و چه به موقع.
ببينيد و لذت ببريد از ديالوگ هاي هوش مندانه ،ظريف و پر نكته ي اين سريال.آن چنان هم
اين جمله ها روي شخصيت ها نشسته كه آدم فكري مي شود اين بازيگران حق شان را
از سينما گرفه اند؟آيا اين سينما بازي گرفتن از ايشان را بلد هست؟
نمونه اش همين ‹پرويز پور حسيني›.‹اولين شب آرامش› كه يادتان هست؟
به ياد بياوريد آن جايي را كه از گذشته ي جلال (داريوش فرهنگ) به دخترش مي گويند كه
باور كند نبود پدر را ،فراموش كند او را، دختر با تمام وقار برگشته،مي گويد:
‹خوش به حال شما بي گناهان›.
ـــــ‹درباره ي الي› ي ‹اصغر فرهادي› تا گرفتن خرس طلای جشنواره برلين پيش رفته است.
اين آقاي اصغر فرهادي را ‹كوئنتين تارانتينو›ي سينماي ايران بدانيد بی هیچ توضیحی.
ـــــ ‹رابين ويليامز›.‹پچ آدامز› را كه ديديد؟
زماني كه با اداها و جمله هاي زيبا نمي تواند،بالاخره با نمره ي ۹۸ مخ دختره را مي زند!
خيلي دوست داشم ازاين نخبه ي ديالوگ و مونولوگ گويي در سينما بگويم.اين جا نمي شود.
باشد براي بعد...
«دختر چشم آبی،عینک دودی ات را بردار، تا دریا زبانش بند بیاید...»
ـــ : من به شما قبلن هم گفتم .شما نیازی به دارو هم ندارید.الان فکر نمی کنید بی مورد این جایید؟
= :بی مورد؟فکر نمی کنم خانم دکتر.به نظرم تکرار هر چه قدر هم خسته کننده باشد،
آن قدر هم استثنا دارد! اجازه دهید اعترافی کنم، بوی عطر شما مستم می کنه این جا که هستم.
ـــ:شما حالتون خوبه؟
=:فکر نمی کنم خانم دکتر!
=:می بینید خانم دکتر؟ آن بیرون لبخندی این چنین محال بود.
...
ـــ : مستی از سرتون پرید؟
=: خانم دکتر ما به همان مستی و لبخن...
ـــ: برای هفته ی بعد به شما وقت می دم.می بینمتون؟!
=:فکر نمی کنم خانم دکتر!!!{با خنده}
ـــ:{جدی} می بینمتون.
Some people get struck by lightning. Some are born to sit by a river. Some have an ear for music. Some are artists. Some swim the English Channel. Some know buttons. Some know Shakespeare. Some are mothers. And some people can dance.
Curious Case of Benjamin Button
با تشکر از میرزا.