سکوت کن،
حرفی نزن،بگذار ندانند.
سکوت کن،
گریه نکن،تا نبینند.
سکوت کن،
من نمی توانم تو را فراموش کنم!
چه مزه ای دارد از وبلاگ نوشتن برای وبلاگ!از این موجودی که کلی ظرفیت دارد برای عشق آدمی
بودن.حتی بیشتر از دیگری برای خودت و بر عکس.
هیچ فکر کرده اید این معشوق مجازی ما homo sapiens ها را پشت سر گذاشته در عاشقیت؟
هیچ فکر کرده اید چه قدر می آییم و فریاد می زنیم و سکوت می کنیم همین جا،
دم نمی زند آخر برای کی؟برای چی؟
دلهره هایمان را این جا می آوریم.همان بودن ها،شدن ها،نبودها،نشد ها.
آن جا که گیر می کنیم در چرخ دنده های زنده گی ترس برمان می دارد نکند آخر جا به جایی مان،
منفی شود در این گیر و دار،می آییم و فریاد می زنیم «بودن مدام شدن»مان را!
که هستیم،پس نه،که پیش می رویم لابد!
قصه اش هم با ما homo sapiens ها در این دنیای مجازی،قصه ی سکون نیست،
قصه ی تنها گذاشتن نیست،قصه ی جدایی و افسوس نیست.
تحمل مان می کند بی گله و شکایت،در آغوش مان می گیرد،اصلن عشق بازی می کند با ما!
چقدر صبر می کند برای ما؟!
نقطه های تاریک و زشت زندگی را که این جا می آوریم،از نفرت که می گوییم،
یک پا قدر مطلقی ست برای خودش،همین ها را متبلور می کند،پاک می کند،جلا می دهد،
جان می دهد! آرام و راحت می پذیرد فرمان روایی مان را بر خودش!
بعد هر دیدارش هم،شاید سیگاری آتش زدیم بی دغدغه!
«تنهایی همه ی زندگی دنبال ام بوده،همه جا،در نوش گاه ها،اتومبیل ها،پیاده روها،مغازه ها
همه جا...گریزی نیست.من مرد تنهای خدا هستم!»
راننده تاکسی/مارتین اسکورسیسی/۱۹۷۶
این کنج خلوتی که خزیده ایم و زهرماری با بطری سر می کشیم به انتظارتان،
توفیر دارد با آن که شما می گویید خانه!
دست محبت تان بر سرمان نباشد،این خلوت خود غربت است بانو...
ما هم غریب وطن،شما که نباشید!
پ.ن:این واژه ی «غریب» را زیاد دست کاری کرده اند.سطحی ترین برداشت از این واژه این
می تواند باشد که غیر از وطن غربت و دور از وطن یعنی غریب.
به نظرم غریب آن کسی است که محبتی نبیند چه آن سوی دنیا چه در خود خانه!
وقتی همسر کشیش با مردی جوان و بی پول فرار کرد افتضاحی بر پا شد که نگو و نپرس.
کشیش شوهر خیلی خوبی بود .خوش سیما به نظر می رسید و هنوز با شور و شدایی پنهان،
به زن عنان گسیخته عشق می ورزید.چرا رفت؟
کسی پاسخی به ذهنش نرسید. فقط خشکه مقدس ها گفتند که زن ناپاکی بود،
حال آن که بعضی زن های نجیب سکوت اختیار کردند.آن ها می فهمیدند.
باکره و کولی(دیوید هربرت لارنس)
نشر لوح فکر.
می و مستی و هست و نیست مان که شما باشید، چه حاجت به شراب؟
نیستید که عذری باشد ،به چنگی بر تاب زلف تان و گشودن گره ای از طرّه ی گیسو ی تان.
این بلای عاشقیّت هم دوا و درمان ندارد،که همیشه ی خدا ،قسمت مان تعب بود و مال شما طرب!
فراموشی که چاره بود و بر دوام، چه حرجی بر پیاله های مدام؟
شب ها مستی است و دست مان پیاله، روزها خماری و مطرب مان ناله...
همه به جان می خریم و چشم دوخته ایم بر در ،
بلکه برگشته بانو،بگیرد این سر بی سامان در بر،دمی جهت رفع سردرد خماری!
گل گلدون من شکسته در باد
تو بيا تا دلم نکرده فرياد
گل شب بو ديگه شب بو نمي ده
کي گل شب بو را از شاخه چيده
گوشه آسمون پر رنگين کمون
من مثل تاريکي، تو مثل مهتاب
اگه باد از سر زلف تو نگذره
من مي رم گم مي شم تو جنگل خواب
گل گلدون من ماه ايوون من
از تو تنها شدم چو ماهي از آب
گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم يه مرداب
آسمون آبي مي شه
امّا گل خورشيد
رو شاخه هاي بيد
دلش مي گيره
درّه مهتابي مي شه
امّا گل مهتاب
از برکه هاي آب
بالا نميره
تو که دست تکون مي دي
به ستاره جون مي دي
مي شکفه گل از گل باغ
وقتي چشمات هم مياد
دو ستاره کم مياد
مي سوزه شقايق از داغ
گل گلدون من ماه ايوون من
از تو تنها شدم چو ماهي از آب
گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم يه مرداب