تبليغاتX
شازده کوچولو(بالاجا تکین)
 

دست اش را می گیرد و می برد جلوی آینه.می ایستند.چشم های زن از گریه سرخ شده اند،

سر ماندن او مشاجره ی طولانی داشته اند.

می ایستد و زل می زند به چشم های زن، به خودش،او هم.

(سکوت معلق در سکون،بین شان حکم می کند،می چرخد،لمس شان می کند،

به آینه می خورد،منعکس می شود،

می نشیند روی غبار جان شان،پاک می کند،جلا می دهد،می بینند در آینه تا جان هم.

 بی نقاب ،بی هیچ حرفی...)

زن بین در چهره اش به گریه ی بی صدا می ماند،نگاهی با حزنی غریب که یعنی برای همیشه.

زمان اش آمد،خواهی رفت،نمی گوید که تو امشب را بمان،

نمی گوید حتی باران می بارد خیس خواهی شد.

دود اولین پک را که بیرون می دهد در دل می گوید :«به سلامت».

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت   توسط Arman  | 

 

چه ملال از اسب جفای تاخته،بر این ملول از پیش باخته.

شاه که هیچ،پیاده ی این بساطیم بی رخ بانو...پشت سری که نداشته ایم از آغاز.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت   توسط Arman  |