چندین سال پیش تصویر کاریکاتور مانندی را دیدم که با تمام جزییات هنوز در ذهن دارم.
تصویر، یک پنجره ی باز
را نشان می داد و محاسبات ریاضی روی دیوار که آخر هم به صفر رسیده بود و یک صندلی مقابل
همان پنجره با یک کت آویخته از گوشه اش.
روشن بود که محاسبات آدم ندیده ی تصویر به صفر رسیده و او خودش را از پنجره به بیرون
پرت کرده است.
حالا حکایت ماست...در این مملکت که جاکشی هزار بار شرف دارد به استاد دانشگاه ی اش*.
*تعبیری از «قاسم کشکولی».
آدم ها دو دسته اند؛دسته ی اول مصراع «از تری خواست،اندام اش چکیدن»*را می فهمند
و ذوق می کنند،دسته ی دوم نه!و چه خوش بخت اند این دسته ی دوم گاهی...
انگار که دنیا به تخم مبارک شون نیست!
*لیلی و مجنون/نظامی
حین تماشای فیلم مدام این نوشته ی معرکه از لانگ شات را به خاطر می آوردم:
«ساحلنشینی ِ ما، سوای لذتِ تماشاست. قصّهی استیصال است، پیش ِ این آبی ِ ممتد.
درمانده در دانهدانهی امواج بیخیال، بلکه یکیشان تو را بیاورد، برای شامی که وعدهکردی
بمانَد بعدِ آبتنی».
بعدن جایی خواندم تصویر مردی نشسته در ساحل زل زده به امواج به خیال آوردن معشوقه اش
ایده ی اصلی فیلم نامه برای« اصغر فرهادی» عزیز بوده است!