شب آخر
رابطه های دو نفره را که در جریانید؟وقت اش که رسید،جدایی و فراق پر سوز و گداز اصلن جزئی
از ملزومات اش هست.گریزی نیست.همین خود خانواده اش را هم گریزی نیست.
ممکن هم است کاسه کوزه ی طرفین یا یک طرف را آن چنان به بریزد تا مرز نا امیدی،
آدم نوستالژیکی هم نباشد ناچار دست می اندازد به لحظه های مبهم و تاریک گذشته.
این گذشته که می گویم می تواند یک پیاده روی ساده،یک دم غروب
و داخل ماشینی و دکمه هایی که سخت باز می شوند،
و یا حسرت پیمودن مسیری طویل لغزنده تا خود دره یا خود نوک قله باشد.
این را می خواهم بگویم،قبل از این که این دوستی ها و رابطه ها به در و دیوار بخورد و آخرش
بشود آن که می دانید،باید مثلن شبی را تعیین کرد که جا داشته باشد برای خاطره بازی به یاد
محبوب تا آخر عمر.یعنی شبی باشد که معشوق نا سازگار،جاده ی فراخ عشق بازی را رو کند و
بگوید آخرین شب است،تا آن جا که می توانی بتاز!
حالا تو که رفتی،نا انصاف چرا بی خبر؟
اواخر کلاس غیر از صدای تق تق گچ استاد،که بسیار باهوش و طناز هم هست صدایی شنیده
نمی شود.یکی از دختر ها دفتر و دستکش را جمع می کند،یک آن صدای زیپ کوله،فضای ساکت
کلاس را پاره می کند.
استاد برمی گردد به طرف صدا مکثی می کند و می گوید:«خانم زیپتو نکش کار داریم هنوز».
نکند رفته باشی...
«مرد زیر باران مقابل پنجره ی تاریک ایستاده است،آرزو می کند برق رفته باشد نه زن».
با من تخته نرد که بازی می کنی،آن دامن کوتاه چهار خانه ی قرمز را با جوراب شلواری نپوشی،
لب هایت را صورتی نکنی چشم هایت را هم سورمه ای،باز آخرش من می بازم.
ابراز علاقه های غیر واقعی یک جا فقط یک جا قابل اعتنا و لذت بخش اند.
آن هم اوقات هم خوابگی!
غیر ممکن
کار به شراب افتاد،آن جا که باران قطره قطره لبانت را بوسید،شره کرد روی تن و سینه ات به
تمنای لمس و نوازش،نسیم و زلف خیس خورده ات که خود حکایتی دیگر است.
کار به شراب افتاد،که خودت غیر ممکنی و از یاد بردنت غیر ممکن!
آن تکه از «کنعان» را به خاطر دارید،که خواهر مینا بعد سال ها برگشته ایران،
می رود پی دوست اش.
نشانه هم درخت پیری مجاور در خانه شان.می رود . پیدا می کند اما همان درخت را
از بیخ بریده اند،
مربوط به الان و این زمان نیست،سالیان دارازیست که در این سرزمین سبزی را سر بریده اند.
نم باران و دنباله اش غم باد،قاب در و مدام شمایل شما بماند.بماند از اینی که زیر سر داشتید
به قرار؛
خیال بلند می شود سر به سر این دل بی قرار.چه حاجت به بهانه؟نکند دل تان به مثل این
آسمان گرفت که رفتید؟!
+:فکر کنم این محصول شما اشانتیون هم داشت.یه ادکلن زنانه!
ــ:نخیر جناب.با تخفیف هم حساب کردم.
+:همان طور که سیلی ی به گوش فروشنده می زند:مرتیکه ی آشغال آخرین بارت باشه
از این دست و دل بازی ها می کنی!
تو که رفتی،زندگی به اندازه ی تمام راه ها بی عشق سپری شد...
گفت:شما رو درک می کنم،شنیدن خیلی از حرف ها در مورد نزدیک ترین کس ات خیلی سخته.
--یعنی چی؟می خوای بگی زن من فلان؟هیچ کس نمی تونه به او دست هم بزنه.
گفت:مشکلی نیست.بذار بازنده ی این بازی من باشم.هیچ کس نمی تونه به او دست هم بزنه!
این رو هم بدون خیلی از حرف ها نگفته رها شد.
--اگه واقعن دوستش داری،بی خیال شو.
عرقی سرد بر پیشانی اش نشست.مرد قصه خیلی زود وا داد.دل اش به حال زن سوخت به جای
انتقام.
آدم اگه جاهل نباشه،تو هوای استبداد،دلش می پوسه...
در چشم باد/مسعود جعفری جوزانی