تبليغاتX
شازده کوچولو(بالاجا تکین)
 

 گلدین،خوش گلدین!

‌به یمن و سرور آمدن‌ات آن قالی ابریشم که به سفارش عزیز،پیرزن محله‌ی قدیمی‌مان بافته بود

 از دیوار کنده،انداخته‌ایم این وسط به انضمام دایره‌تمبک مدام جاخوش کرده‌ی کنار لاله‌ها.

آمدی،خوش آمدی.زندگی کسالت‌‌بارمان ریتم می‌گیرد به تماشای گیسوی افشان و پاهای

 گرم گرفته ات روی این قالی.

سرکار که رقص آذری می داند،عنایت بفرمایی آن سو خزان و برگ‌ریز باشد،امشب این طرف را

می کنیم بهار و گل و باغچه!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت   توسط Arman  | 

 

پر نمی شود به شراب... 

‌من هر شب در تو‌ام یک امشب را تو بفهم.دردا که نبودن‌ات نه به شب و روز است نه به

 ساعت و دقیقه.

به ثانیه است که هر کدام‌شان برای این زند‌گی می‌شوند یک گاف!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت   توسط Arman 

 

نبودی...

‌‌می‌دانم می‌شود واگویه‌های مکرر اما بگذار بگویم که همین جا،وبلاگ،گودر،نوشتن ،شر کردن ،

مجالی است برای میل آرمان‌گرایی که ادبیات دست انسان عاصی را می‌گیرد ره می‌برد به

کورسوهای لاجرم دور آرمان‌ها ایده‌آل‌ها.

و اما تو که ردپای‌ات در همه‌ی این نوشته‌ها محسوس است راست‌اش را بخواهی نه آمدن‌ات

 این چنین وجد‌آور و پرسرور بود و نه رفتن‌ات این‌قدر زجرآور.

این جا فرصتی است برای نوشتن و باز‌نوشتن تو و باز‌آفریدن تو،که آن‌ی نبودی که من فکر می‌کردم! 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت   توسط Arman  | 

 

‌‌بعضی آدم‌ها به شعر یا نوشته ای با ایده‌ای ناب،می مانند که بار‌ها و بار‌ها گفته و نوشته می‌شوند

 بی آن که پابلیش شوند،که فراموش کردن‌شان نزدیک به محال است!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت   توسط Arman  | 

 

آخرین گلوله

رفتنی شدی...راه برای تو باشد.این برای زندگی من یعنی آخرین گلوله.این جور تمام شدن

خواست من نبود.فقط شمعدانی ها بی آب نمانند.آخرین سیگار داخل پاکت هم برای تو ماند.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت   توسط Arman 

 

خیانت

آتیه باختیم به این عاشقیت که برای ما همان بود و برای سرکار مجال تجربه.خیال برت ندارد

که این دست را به حکم دل باختیم،اگر نه،حالی مان بود در بر ما بودی به خیال دیگری!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت   توسط Arman  | 

 

آخرش یه روزی هجرت...

بشود از زندگانی بگوییم،چرا زندگی‌مان شده زنده‌گانی این همه متداول و مرسوم؟

خانه که خانه نشد،شهر‌ ات شهر و کشور ‌ات برای‌ات کشور، گمان آتیه‌ی خوش می شود سراب.

از همه‌ی بعد‌های شناخته و نشناخته همین مکان می‌ماند آن هم از نوع محبس.

که لاجرم زمان نا‌سازگاری می کند،گذرش‌اش را نمی‌فهمی،عمق ات را فراموش می‌کنی

 سرعت‌ات را گم دیگر چه توفیری دارد نیم نگاه به قله یا خیره به آن،مقابل دو راهی‌های

نتوانستم‌ها،نشد‌ها.

حواس‌ات نباشد مجال نقل گذشته‌ها دیگر گذشته را هم نمی‌توانی.

وسط همین گیر ‌و‌ دار است که از این همه،نصیب و قسمت‌ات می‌شود «رفتن».

خوش هم باشی،نگویی این جا غربت،به هوای دوستی حداقل،رها نخواهی شد

 باید بروی،نگو فرار،شما بگو «هجرت».

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت   توسط Arman 

 

آمدن و ترک کردن ات به مانند نوشیدن تا خرخره،برای نخستین بار بود.

آمدن ات اوج سر خوشی،رفتن ات تهوع آور!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت   توسط Arman  | 

 

آسمان شب

ایام کودکی یا ما،خیلی سربه‌هوا بودیم،یا الان از شمار ستاره‌های آسمان،

 کم شده است...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت   توسط Arman  | 

 

بازی

می دانی،گاهی آدم ها وارد بازی می شوند و وسط بازی به خیال این که برده اند،رها می کنند

و راه شان را می گیرند و می روند.بی آن که برگردند با گوشه چشمی نگاهی کنند و ببینند این

کسی که نشسته در گوشه ای آرام،غمش اش از باخت نیست،به اختیار بازی را واداده فقط به

هوای لبخندی.آدمی هم نیست پی اش را بگیرد تا آخر،که این شکلی نبوده جان ام،بیا از سر

بگیر!

و حالا نشسته رفتن اش را تماشا می کند و پک های سنگین به سیگار اش می زند که بازی را

نه،باخته چون تو آدم بازی نبودی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت   توسط Arman  | 

 

یحتمل سلب آزادی های مشخص و مسلم یک ملت را مدت مدیدی به نظاره بنشینی،سرکوب

اندیشه را،خون هم وطن ات را روی دیوار ببینی و دم بر نیاوری،نتوانی و ناگزیر پوست کلفت

باشی.فراموش هم نکنی با «سخت می گذرد»های مدام قضیه را فیصله دهی.اما وقتی بغض

فرو خورده و انباشته ی همین ملت را(بخوان رسیدن کارد به استخوان ناشی از ظلم پایدار)می بینی

که تحت تاثیرش یک کاسه می شوند،هم صدا،یک حنجره فریاد می زنند،به جا سکوت می کنند

به مانند یک ارکستر عظیم و با شکوه بی آن که رهبری آن جلو ایستاده باشد،می خواهند و

نمی رسند،حزن غریبی بدجور بیخ گلویت را می چسبد،به خودت می آیی که نمی شود،که سخت

می گذرد،چاره نمی شود،که نمی گذرد لا مصب!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت   توسط Arman