تبليغاتX
شازده کوچولو(بالاجا تکین)

فراموش نمی‌شود

پاییز و فصل خزان تفاوت‌هایی دارند؛اوایل پاییز هرچه هم هوا به سردی بگذارد و باران وقت

 و بی وقت ببارد،باز درخت‌ها سبز‌اند،رز‌های حیاط خانه گل دارند به نشان تابستان تازه

رخت بر‌بسته،اما از نیمه‌ی آبان که گذشت و فصل خزان واقعی رسید،یک‌باره درخت‌ها رنگ به رنگ

 می‌شوند و باد است که در سرمای پرسوزتر کوه‌ستان هوهو می‌کند و برگ‌های رنگ به رنگ را از

شاخه‌های نیمه لخت می‌تکاند که آخرشب باران بزند بر فرش رنگارنگ برگ‌ها.

و تو در یکی از همین شب‌ها یک ژست روشن‌فکری به خصوصی برای خودت می‌گیری که به موقع

 رها کردن می‌دانی و می‌توانی،اما باز فکر آن لب‌های لرزان،موهای به هم ریخته و چنگی که نزدی

 برای آخرین بار و پلک‌های خیس؛که سیر گریه نکرد،نکردی گاه رفتن‌اش.

و چه هق‌هق‌هایی که به تمنای شانه‌ای در گلوها ماند و این بغض که رهایت نمی‌کند

که دردی از تو دوا نمی‌شود که فراموش کردن نمی‌توانی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت   توسط Arman  | 

 

...gel

...sana gel demadan gel

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت   توسط Arman  | 

 

خداحافظ گاری کوپر

‌از اصول معتبر زندگی لنی یکی این بود که هر‌وقت با چیزی مخالف بود بگوید موافقم.چون کسانی

 که عقاید احمقانه‌شان را ابراز می‌کنند اغلب بسیار حساس‌اند.هر قدر عقاید کسی احمقانه‌تر

 باشد کمتر باید با او مخالفت کرد.

خداحافظ گاری کوپر/رومن گاری

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت   توسط Arman  | 

 

می‌رود...

‌وسایل‌اش را جمع کرده و ساک‌اش را بسته است.آخرین شب است.

گرگ و میش بیدار می‌شوم.هوا سر ناسازگاری دارد.یکی نیست بگوید الان که وقت‌اش نبود.

خب هواست دیگر.باد سرمست از باران به غایت باریده‌ی دیشب هو‌هو می کند و ذرات آب را

 به صورتم می‌پاشد.نشسته‌ام پشت پنجره،پیپ را روشن می‌کنم.نمی‌‌خواه بگویم نرو.نمی‌گویم.

می‌گویم از این پس مرا از لبان سکوت کرده،از شب،از گیلاس‌های خالی بپرس...

صدایم در باد گم می‌شود،نمی‌شنود،می‌رود...

این بار آرام‌تر برای خودم می‌گویم زین پس مرا از لبان سکوت کرده،از شب،ازگیلاس‌های

 خالی بپرس...باز نمی‌شنود،می‌رود،می‌رود...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت   توسط Arman  |