فراموش نمیشود
پاییز و فصل خزان تفاوتهایی دارند؛اوایل پاییز هرچه هم هوا به سردی بگذارد و باران وقت
و بی وقت ببارد،باز درختها سبزاند،رزهای حیاط خانه گل دارند به نشان تابستان تازه
رخت بربسته،اما از نیمهی آبان که گذشت و فصل خزان واقعی رسید،یکباره درختها رنگ به رنگ
میشوند و باد است که در سرمای پرسوزتر کوهستان هوهو میکند و برگهای رنگ به رنگ را از
شاخههای نیمه لخت میتکاند که آخرشب باران بزند بر فرش رنگارنگ برگها.
و تو در یکی از همین شبها یک ژست روشنفکری به خصوصی برای خودت میگیری که به موقع
رها کردن میدانی و میتوانی،اما باز فکر آن لبهای لرزان،موهای به هم ریخته و چنگی که نزدی
برای آخرین بار و پلکهای خیس؛که سیر گریه نکرد،نکردی گاه رفتناش.
و چه هقهقهایی که به تمنای شانهای در گلوها ماند و این بغض که رهایت نمیکند
که دردی از تو دوا نمیشود که فراموش کردن نمیتوانی.
...gel
...sana gel demadan gel
خداحافظ گاری کوپر
از اصول معتبر زندگی لنی یکی این بود که هروقت با چیزی مخالف بود بگوید موافقم.چون کسانی
که عقاید احمقانهشان را ابراز میکنند اغلب بسیار حساساند.هر قدر عقاید کسی احمقانهتر
باشد کمتر باید با او مخالفت کرد.
خداحافظ گاری کوپر/رومن گاری
میرود...
وسایلاش را جمع کرده و ساکاش را بسته است.آخرین شب است.
گرگ و میش بیدار میشوم.هوا سر ناسازگاری دارد.یکی نیست بگوید الان که وقتاش نبود.
خب هواست دیگر.باد سرمست از باران به غایت باریدهی دیشب هوهو می کند و ذرات آب را
به صورتم میپاشد.نشستهام پشت پنجره،پیپ را روشن میکنم.نمیخواه بگویم نرو.نمیگویم.
میگویم از این پس مرا از لبان سکوت کرده،از شب،از گیلاسهای خالی بپرس...
صدایم در باد گم میشود،نمیشنود،میرود...
این بار آرامتر برای خودم میگویم زین پس مرا از لبان سکوت کرده،از شب،ازگیلاسهای
خالی بپرس...باز نمیشنود،میرود،میرود...