بيست وچند ساله، لاغر، جدی، یک منزوی تمام عیار. به نظر خوش تيپ می آيد، شايد هم خوش قيافه. نگاهی نافذ و آرام دارد و لبخندی که خدا می داند از کجا آمده، تمام صورتش را روشن می کند. اما در پس آن لبخند، دور و بر چشمان سياهش، روی آن گونه های تکيده، آدم می تواند تنهايی، پوچی و فرسودگی شوم ناشی از وحشتی منحصر به فرد در زندگی را ببيند. درست مثل کسی است که در سرزمينی هميشه سرد، سرگردان باشد. جايی که اهالی اش فقط گه گاه حرف می زنند ...