کاش بسیار بودند کارگردان هایی که بلدند،که می توانند تک تصویری را،تک جمله،حتی تک کلمه ای
را به فیلم تبدیل کنند بدون این که فیلم نامه ای در کار باشد،که فیلم روی کاغذ ساخته شده باشد
از قبل! کاش کارگردانی بود که «سکوت» می ساخت،«نوشتن» می ساخت،
«تنهایی» می ساخت والخ.
کسانی می آمدند از رابطه های پیچیده ی ما آدم ها حرف می زدند نه این شکلی که آخرش
بشود که خانواده یعنی این،خانواده یعنی نهادی سست،خانواده یعنی هر چیز دیگری که حاصل
یک شعار باشد که با اصل قضیه هیچ سنخیتی ندارد.
این جور رابطه ها،کلمه ها هویت پنهانی دارند که با عمق جان آدم ها در گیرند،که نشان دادن شان
هنرمندی می خواهد.مثال اش را بخواهید می شود همین آقای «عباس کیارستمی».
که می دانید ته همین کلمه ها و جمله ها و تصویر ها را بالا آورده،نشان مان داده،جان بخشیده
هویت بخشیده به آن ها.غنیمتی هستند چنین کارگردان هایی.می دانید که؟!
فرانسوا تروفو بود که در مورد شکل گیری ایده ی «به پیانیست شلیک کنید» گفته بود:
«برای ساختن پیانیست که اقتباسی از رمان دیوید گریس است،تنها یک تصویر مرا مصمم
به ساختن این فیلم کرد.در کتاب گفته شده بود:که جاده ی شیب داری در میان برف است
و اتومبیل بدون صدا به پایین حرکت می کند».