این روزها خودم را بر می دارم و می اندازم به گوشه ای در شهر.راه می روم.دستانم در جیبم.
سرم را طوری نگه می دارم که انگار سوز و سرمایی باشد،یک جور حالت کرخی از رنج
نرسیدن های بی شمار.آن چند گرم هم می رود برای خودش سیاحت.شاید سرکی به دوران
کودکی بی کودکی بکشد،شاید هم به گذشته ی نزدیک که از یاد گرمی دهانی و دورلبانی
تنگ به ستوه آید.راه که می روم تصاویرم در شیشه ها یا گه گاه آینه ای تنهایی ام را به رخم ام
می کشند.دست یکی را می گیرم و می برم به گوشه ی دنجی.موهای بلوطی دارد و چشمان
عسلی.خالکی روی گونه که معصومیت فرشته واری برای چهره ی درشت و خوش تراش اش
به ارمغان آورده است.نشسته ایم.سیگاری گوشه ی لب ام می گذارم با همان دستم آتش
می زنم که از حزن سکون زندگی برای اش بگویم.از بی تابی روحی برای سکوتی در کنار کسی
چون او.دستم را آرام روی دست اش می سایم به حسرت و تمنای نوازشی.می فهمد.
آدم اش هم هست.می داند.دست اش را می کشد و به کرشمه ای می گذارد روی دستم.
سیگار را خاموش می کنم،سر که بلند می کنم کسی نیست.نزدیک خانه ام.کلید را
می چرخانم و وارد می شوم.کسی نیست.